تماس با ما

نوشته های جدید

مشترک خبرنامه شوید

برای دریافت آخرین مطالب سایت در ایمیل خود عضو خبرنامه شوید

تازه ترین نظرات

سخنی از دوست – تنها امکانات، تضمینی برای پیشرفت ما نیست

     

 موضوع جلسه ۷۰۲  چهارشنبه : ۳/۸/ ۱۳۹۶                           

 الحَمدُ للهِ الَّذِی أَعْلَى مَرَاتِبَ العُلَمَاءِ وَجَعَلَهُمْ وَرَثَهَ الأَنبِیَاءِ، وَأَشهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إلاَّ اللهُ وَحدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ ، ”  وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ”،”یَعْلَمُ سِرَّکُمْ وَجَهْرَکُمْ وَیَعْلَمُ مَا تَکْسِبُونَ”،وَأَشْهَدُ أَنَّ سَیِّدَنَا مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ الْمُعَلِّمُ الْکَبِیرُ،اللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَبَارِکْ عَلَیهِ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أَجْمَعِینَ،وَمَنْ تَبِعَهُمْ وَأَحْسَنَ إِلَى یَوْمِ الدِّینِ.

 

پدربزرگم در زمان خودش خان بود و مادر من دختر کوچکش بود و به او خانم کوچیک می گفتند.

مادرم به همراه سه برادر دیگرش در ناز و نعمت به سر می بردند.چندتا از روستاهای اطراف متعلق به پدربزرگم بود و نزد مردم آن روستاها محبوبیت خاصی داشت و آوازه اش زبانزد همه اهالی بود چون هروقت برایشان مشکلی یا مریضی یا جهیزیه برای عروسی فرزندان پیش می اومد این خان بود که با روی خوش و با کمکش آنها را خوشحال می کرد. پدر بزرگ بعضی مواقع این شعر صائب تبریزی را زمزمه می کرد:زیر دستان را به احسان دستگیری کن که اَبر        در سَخَای بَحر با روی زمـین احسان کـند

 زمان گذشت تا اینکه تقسیم اراضی پیش اومد. پدربزرگ زمینهای روستا را بین روستاییان تقسیم کرد.

پس از تقسیم اراضی خود، خواهان رفتن به تهران شد. با تصمیم پدر بزرگ برای رفتن به تهران، اهالی روستا بسیار ناراحت شدند چونکه آنها حامی بزرگ خود را از دست می دادند.

بالاخره پدر بزرگ به تهران آمد و در آنجا خانه و چند مغازه خریداری نمود. و بچه ها هم کم کم رشد   می کردند و پدربزرگ هم پیر و پیرتر.

پسر بزرگ خانواده که ثروت پدر در اختیارش بود برای سرمایه گذاری از کشور خارج شد.

پدر بزرگ که حالا ابر پیری بر چهره اش نمایان بود دیگر توان گذشته را نداشت به همین خاطر نتوانست تسلط کامل بر روی فرزند کوچکش داشته باشد و فرزند کوچک خانواده با ثروتی که در اختیار داشت شروع کرد به ولخرجی و در فکر سرمایه گذاری نبود و بالاخره تمام مال و ثروتش را از دست داد.

روزگار سپری شد تا اینکه در یکی از روزها من در حالیکه کوچک بودم به همراه دیگر بچه های خانواده در خانه پدربزرگ نشسته بودیم که دایی کوچکه وارد شد و رو به ما کرد و گفت: بچه ها بیایید نزد من که صحبتی با شما دارم.

همگی تعجب کردیم چونکه تا حالا سابقه نداشت که او حرفی از نصیحت زده باشد. همگی به نزدش رفتیم و دایی در حالیکه چهره اش با روزهای دیگر فرق می کرد شروع به صحبت کرد.

دایی گفت: در کنار خیابان منتظر سرویس بودم که به منزل برگردم که صدای بوق ماشینی مرا متوجه خود کرد. صدای بوق مرسدس بنز بود. به خود گفتم حتماً با کسی دیگر کار دارد ولی وقتی دیدم به غیر از من کسی حضور ندارد گفتم حتماً اشتباهی گرفته.

با بی اعتنایی من به بوق ، راننده از ماشین پیاده شد و به طرفم آمد سلام کرد و گفت مرا می شناسی؟ گفتم نه، نمی شناسم.گفت: منم حامد پسر همسایه و دوست دوران کودکی.

برای یک لحظه خاطرات گذشته را مرور کردم بله دوست دوران کودکی، زمان چه زود گذشت!

با سلام و احوالپرسی،تعارف کرد و گفت وحید بیا امروز مهمان من باش و با همدیگر گشتی در شهر بزنیم .با او همراه شدم و نهار هم در یکی از رستورانها صرف کردیم و پس از ساعتی با هم بودن و مرور خاطرات گذشته با او خدا حافظی کرده و به منزل برگشم.

اما دلیل دعوت من از شما عزیزان مرور خاطرات گذشته ام و نصیحتی برای آینده شماست. با هم برمی گردیم به زمان کودکی ام که من با این دوستم در همسایگی هم بودیم. من پسر خان و ثروتمند و او پسر نوکر همسایه ما. من در مدرسه ای که مختص افراد پولدار بود و معلمین آلمانی داشت درس می خواندم و دوستم در مدرسه عادی با امکانات کم آن زمان. ولی من دل به درس نمی دادم و با تمام امکاناتی که در اختیارم بود حتی مشق خود را نمی نوشتم و این دوستم مشق هفتگی ام را می نوشت و در مقابل هر هفته ۵ ریال به او مزد می دادم. این مبلغ برای من هیچی به حساب نمی اومد اما برای دوستم خیلی زیاد بود و با گرفتنش شاد و خرم می شد. و با همان امکانات کم درسش را خواند و امروز که او را ملاقات کردم سوار بر ماشین آخرین سیستم بنز و شغلش هم جراح مغز بود.

 بنابراین شما بدانید که فقط خودتان می توانید باعث پیشرفت خود شوید.پس امروز تلاش کنید تا آینده زیبایی برای خود رقم زنید.

 این ملاقات برای دایی از یک طرف بسیار زجر آور بود به خاطر اینکه کسی را ملاقات کرد که در گذشته هیچی نداشت و پسر نوکر همسایه شان بود و حتی در مقابل مشق نوشتن هفتگی ۵ریال پول ناچیزی  می گرفت و حالا به جایگاه بسیار بالایی دست پیدا کرده و از طرفی این ملاقات باعث بیداری دایی از خواب غفلت شد و زندگی اش را دوباره سرو سامان داد.

نتیجه:هیچ کس و هیچ امکاناتی نمی تواند باعث موفقیت ما شود و همچنین هیچ ضعفی نمی تواند ما را از موفقیت باز دارد، مگر اینکه خودمان بخواهیم با همت و تلاش از امکانات در جهت رسیدن به قله افتخار استفاده کنیم و با همین تلاش وکوشش ضعف و نداری را مغلوب نموده و به موفقیت برسیم.﴿احمددانایی فر ﴾

اگر ما به ماهیت وجودی خودمان اعتقاد داشته باشیم تحت هیچ شرایطی ارزش خود را از دست نخواهیم داد. انسان مسیر زندگی اش همانند یک رود است که از یک چشمه خروشان شروع می گردد و در طی جاری شدن گاهی پر سرعت و گاهی کُند، در جایی پهن و در جایی باریک، در زمانی گرم و در زمانی سرد، مهم این است که رود با همه این تغییرات به مسیر و هدف خود ادامه می دهد. کاری که در برابر ماست هرگز به بزرگی نیرویی که پشت سر ماست، نیست.

با آرزوی موفقیت برای همه والدین و دانش آموزان

  

نویسنده احمددانایی فر (داستان واقعی)

Osvehbook95@gmail.com–   osvehbook.blogfa.com

کانال دنیای دانایی و دانش در تلگرام @osvehbook کانال بخوان @bookosveh

حروفچــینی: ضیاء الدین و سُمَیه   (بندر خمیر:۲۵/۸/۱۳۹۶)

برچسب ها

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

0 دیدگاه در “سخنی از دوست – تنها امکانات، تضمینی برای پیشرفت ما نیست”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

25 + = 28