داستان اثر کنترل خشم والدین در تربیت فرزند

موضوع جلسه ۷۲۰چهارشنبه : ۹/۱۲/ ۱۳۹۶                       

داستان اثر کنترل خشم والدین در تربیت فرزند

الحَمْدُ للهِ ربِّ العَالَمِینَ، أَمَرَ عِبَادَهُ بِالتَّسَلُّحِ بِالعِلْمِ، والتَّخَلُّقِ بِخُلُقِ الحِلْمِ، والعَیْشِ فِی ظِلالِ الأَمْنِ والسِّلْمِ، وَأَشهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إلاَّ اللهُ وَحدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ ، ” وَأَشْهَدُ أَنَّ سَیِّدَنَا مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ اللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَبَارِکْ عَلَیهِ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أَجْمَعِینَ،وَمَنْ تَبِعَهُمْ وَأَحْسَنَ إِلَى یَوْمِ الدِّینِ.

 

دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ “ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت”، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از اثر کنترل خشم والدین در تربیت فرزند بیان می کند:

شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی            می کردم. ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.

یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم.  چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و پدرم نیز از من خواست که اتومبیلش را برای سرویس به تعمیرگاه ببرم.

وقتی آن روز صبح پدرم را پیاده کردم، گفت: “ساعت ۵ همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم.”  بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیکترین سینما رفتم. آنقدر مجذوب تماشای فیلم  بودم که زمان را فراموش کردم. ساعت ۵/۵ بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.

پدرم با نگرانی پرسید، “چرا دیر کردی؟” آنقدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم بودم و بدین لحاظ گفتم، “اتومبیل حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم.” ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.

 

مچ مرا گرفت و گفت، “در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه  کرده ام، فاصله اینجا تا منزل را پیاده می روم که در این خصوص فکر کنم.”

پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جادّه های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل میراندم و پدرم را که به علّت دروغ احمقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه می کردم.

همان جا و همان وقت تصمیم گرفت دیگر هرگز دروغ نگویم. غالباً دربارۀ آن واقعه فکر می کنم و از خودم می پرسم، اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه می کنیم، مجازات می کرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا میگرفتم.  تصوّر نمیکنم.از مجازات متأثّر می شدم امّا به کارم ادامه می دادم.امّا این عمل سادۀ عاری از خشونت آنقدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رُخ داده است.

 

 

 

 

منبع : خاطره ای از آرون گاندی- خلاصه نویسی و تغییرات در متن احمددانایی فر

Osvehbook95@gmail.com – osvehbook.com– osvehbook.blogfa.com

کانال دنیای دانایی و دانش در تلگرام @osvehbook کانال بخوان bookosveh@

حروفچــینی: ضیاء الدین و سُمَیه   (بندر خمیر:۱۳۹۶/۱۲/۱۷)

 

 

برچسب ها

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

0 دیدگاه در “داستان اثر کنترل خشم والدین در تربیت فرزند”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 15 = 17

تماس با ما

نوشته های جدید

مشترک خبرنامه شوید

برای دریافت آخرین مطالب سایت در ایمیل خود عضو خبرنامه شوید

تازه ترین نظرات